الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...

تو که ناگفته‌هایم را هم می‌دانی، مینویسم تا خودم فراموش نکنم، این روزهای پررنگ حضورت را ...

الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...

تو که ناگفته‌هایم را هم می‌دانی، مینویسم تا خودم فراموش نکنم، این روزهای پررنگ حضورت را ...

الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...
تخته وایت‌برد
بسم الله الرّحمن الرّحیم

نجوا تنها از سوی شیطان است؛
می‌خواهد با آن مومنان غمگین شوند...
پس مومنان تنها بر خدا توکل کنند.
آهای شیطان!
گوش ِ دلم جای وز وز های تو نیست؛
بی خود وقتت را هدر نده
نمی‌فهمی؟ همه چیز را به خــــــدا ســپرده‌ام
به نعم‌المولایم و نعم النصیرم ...
****** برنامه‌ی ج.ا ******
نیکی و مهربانی با پدر و مادر
مراقبت بر اعمال
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۸/۳۰
    184
  • ۹۶/۰۷/۰۲
    183
  • ۹۵/۱۲/۰۷
    182
  • ۹۵/۱۰/۲۸
    181
  • ۹۵/۰۹/۲۴
    180
  • ۹۵/۰۸/۰۹
    179
  • ۹۵/۰۸/۰۲
    178
  • ۹۵/۰۷/۱۵
    177
  • ۹۵/۰۵/۲۶
    176
  • ۹۵/۰۴/۱۰
    175

۱۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

بعد از مسابقه‌ی فوتبال،

وقتی داشتم از کلاس برمی‌گشتم

با بهت به جمعیت نگاه می‌کردم؛

برای یک گلی که تیم کشورمان زده بود

این چنین شادی می‌کردند و جیغ و داد راه انداخته بودند

و عده‌ای هم به تماشای آن‌ها لبخندزنان، مدت‌ها در پیاده‌رو ایستاده بودند

 

میان آن همه هیاهو و شادی مستانه،

دل‌م شدید برایتان تنگ شد ...

برای شمایی که هرچه گــُل در زندگی‌مان می‌روید

به دعای شماست ...

کیست که قدرش را بداند و گاهی چنین جشنی برای‌شان بگیرد؟

 

آن شب حسابی غربت را حس کردم، آقای غریبم  :(

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۰۰
نقطه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

 


از صبح که بیدار می‌شوی

تصمیم می‌گیری امروزت را برای لبخند خدا بگذرانی

پس باید لبخند را بر لبان بندگانش بنشانی

 

صبح بخیر می‌گویی، دستت را می‌گذاری روی شانه‌ی مادرت، و در ِ گوشش می‌گویی: می‌دونستی خیـــــــلی خوبی؟؟

بعد برای پدرت چای می‌ریزی و زنجفیل می‌بری و کمی در فنجان‌ش می‌ریزی و هم می‌زنی و با لبخند می‌گویی: بفرمایید ...

صبحانه‌ات را با بسم الله شروع می‌کنی و هر لقمه را که می‌خوری با یکی یکی سلول‌هایت حرف می‌زنی و می‌گویی: این برای شماست، انشاالله روز خوبی داشته باشید :)

بعد هم حاضر می‌شوی و یک روز پرتلاش دیگر را شروع می‌کنی؛

مهم نیست امروز کجاها باید بروی و چه باید بکنی، مهم این است که لبخند خدا را از دست ندهی ...

نگرانی را از دل مورچه‌های مسیرت بیرون می‌کنی و بهشان می‌فهمانی مراقب‌شان هستی که زیر قدم‌هایت له نشوند،

به جوانه‌های کوچکی که با هزار زحمت سر از خاک بیرون آورده‌اند لبخند می‌زنی و تلاششان را تحسین می‌کنی،

و به درخت پیری که هر روز چند قدمی از مسیرت را سایه می‌کند نگاه می‌کنی و از لطفش تشکر می‌کنی،

بعد راهت را کج می‌کنی تا مزاحم گنجشک‌هایی که دان می‌خورند نباشی،

برای کودکی که در ایستگاه بی‌قراری می‌کند، گاه‌به‌گاه چشمک می‌زنی و سرش را گرم می‌کنی،

 و ... بی نهایتند مخلوقاتی که منتظر توجهت هستند و تو سعی می‌کنی از قلم نیاندازی‌شان،

مثل همان پیرمردی که شال سبز دارد و بساطش را در نزدیکی ایستگاه پهن می‌کند و سر اذان که می‌شود با کمر قوز کرده‌اش به نماز می‌ایستد،

و تو برای تذکر مهمی که هر روز می‌دهدت، می‌روی و دو سه تایی دستمال جیبی می‌خری!

... و خلاصه تا آخر شب، محبتت را از کسی دریغ نمی‌کنی ... دوستانت، معلم‌هایت، و هرکسی که آن روز در راهت قرار بگیرد ...

 

 

بگذریم از این‌ها، همه را گفتم که بگویم آخرش، می‌بینی دیگر اثری از انرژی فراوان صبح‌ت نیست

و تو خسته و دل‌سرد از کم‌محبتی و سردی انسان‌های اطرافت شده‌ای ...

با بغض به خدا نگاه می‌کنی و در چشمانت این سوال موج می‌زند که آخر چرا؟

چرا وقتی همه می‌توانند محبت نثار یکدیگر کنند و دوست داشته باشند هم را،

چرا باید این چنین افسرده و بی روح رفتار کنند و برای شادی دیگری تلاشی نداشته باشند ؟؟؟

آن‌وقت است که خدا،

دستت را می‌گیرد و به کافه‌اش می‌برد!

برای‌ت یک چای داغ از محبتش می‌ریزد،

آوای آرامش‌بخش مناجات شعبانیه را روشن می‌کند،

صندلی‌اش را می‌گذارد کنارت و

پروردگارانه در آغوش می‌گیردت ...

تو می‌گویی:

کانی بنفسی واقفة بین یدیک ...

و می‌گویی:

یا مونسی عند وحدتی

یا صاحبی عند غربتی

یا دلیلی عند حیرتی ...

چقدر خوب که هستی،

چقدر خوب که می‌بینی‌ام،

چه خوب مولایی هستی تو ارحم الراحمین‌‌م ...

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۷
نقطه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

 

چه ذوقی داشت؛

وقتی امروز

فقط و فــقـــــــط برای خاطر تـــو

رای دادم،

نه هیچ‌چیز و هیچ‌کس دیگر ...


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۱۱
نقطه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

سال‌هاست که مرا می‌خوانید،

حتی قبل از اینکه پایم به این دنیا باز شود، برای هدایت من ِ کوچکترین از امت‌تان، برنامه ریخته‌اید ...

آن‌قدر از مهربانی و نگرانی‌تان برای امت خوانده‌ام

که حتم دارم همان روزی که به بعثت رسیدید،

تک تک ما را به یاد آوردید و برایمان پدرانه دلسوزی کردید،

 

برای مایی که در این روزگار غریب، در حصار بلندی از دنیا گیر کرده‌ایم ...

برای مایی که تقویم‌مان، پر گشته‌ست از جمعه‌های دل‌گیر ... از روزهای بی‌رمق ... از ماه‌ها و سال‌های بی‌شما ...

 

برای مایی که چشم‌هایمان به دیدن گناه عادت کرده‌ست، به گناه‎هایی که عرف می‌شوند ... و دیگر فراموش کرده‌ست که هیچ‌گاه قرار نبود جز خدا را قاب بگیرد ... برای چشم‌هایی که کور شد بی آنکه لحظه‌ای به تماشای تجلی نور بنشیند...

 

برای مایی که گوشمان کر شد از هیاهوی آرزوهای دور ، از تکنولوژی‌های به روز، از درس و فرمول‌های بی محتوا ...

اما حتی کلامی با صدای مولا نبود تا گوش‌هایمان را اندکی بنوازد ...


برای نوجوان‌هایی که گوش‌هایشان پر شده‌ست با آی لاو یو های مجازی، با چرندیات ِ به نظم و آهنگ درآمده، با ... نوجوانی که تا چشم باز کند، خود را میانه‌ی دنیایی شلوغ سردرگم می‌بیند که کمتر می‌توان به دنبال راه فرار بود، هرچه بیشتر دست و پا می‌زند، بیشتر و بیشتر در مرداب مادیات فرو می‌رود ... حال آنکه روح تازه و جویای حقیقت‌ش، تشنه‌ی معرفت بود اما کسی نبود تا گاهی برایش «ان الله یحب الشباب ...» بخواند و یا جرعه جرعه از محبت و عشق پروردگارش را به او بنوشاند و یا به او نشان دهد ارزش وجودی‌اش را تا هرگز خود را خرج کمتر از خدا نکند ...

 

من از نهایت قلب‌م ایمان دارم که شما به همه‌ی ما انسان‌های غم‌زده و گرفتار فکر کرده‌اید و برایمان اشک ریخته‌اید و دعا کرده‌اید ...از قلب رئوف ِ شما جز این انتظاری نیست ... شما بارها و بارها برای خوب‌هایمان که به سیاهی‌های روی سفیدی ایمان آورده‌اند، نه حتی برای همین مایی که با همه‌ی کج رفتن‌هایمان بازهم شوق بازگشت به آغوش‌ خدا را داریم، دل‌تنگ شده‌اید ... واین تنها دل‌گرمی من و مردمان زمانه‌ام هست ...

 

یادم می‌آید وقتی خواندم که فرموده‌اید «اگر شیاطین بر دل‌های فرزندان آدم احاطه نمی‌کردند، بی شک می‌توانستند بر ملکوت آسمان‌ها بنگرند» قلب‌م پر از امید گشت، پر از روشنایی ... بله پیامبرم! میان همه‌ی شلوغی‌های ذهن نوجوان ِ من، باز هم شما بودید که راه باز می‌کردید و نور نشان می‌دادید و از محبوب حقیقی برایم می‌گفتید ...

آه، اما چه سود، که من ضعیف‌تر از آنم که دل‌م را از بند شیاطین درآورم، من حتی لیاقت دیدار مولای زمانم را ندارم، چه رسد به تماشای ملکوت آسمان‌ها ... ترسم از روزی‌ست که فریادم بلندست:  یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلا ...

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۵۹
نقطه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۳۸
نقطه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

نقطه! بفهم!!

مومن از لغو و بیهوده روی‌گردان است ...

 

حالا بیا و بشمار چندتا از کارهای‌ت مصداق لغو و بیهودگی است،

و با هزار توجیه، سراغشان می‌روی ...

 

گناه‌ها که بماند ...

 

+ یادت باشد، مولایت علی سلام الله علیه، امیر "مومنان" است ...

++ و یادت باشد این روزها داری بدجور استخوان در گلویشان می‌گذاری ... این‌ها اغراق نیست!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۲ ، ۱۴:۳۷
نقطه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

"... و ما از خلق خود غافل نبوده‌ایم"

دل‌م ناگهان سرشار از محبت‌ت شد،

وقتی این سخن‌ت به گوشم رسید ...

 

+ فـــــــــــــدای پروردگاری‌ات،

مهربان مولای‌م ...

 


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۲ ، ۱۴:۳۲
نقطه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

 

مادرها را دیده‌ای

وقتی بچه‌اش خطایی می‌کند، 

یکی دو روزی

نه حتی یکی دو ساعتی،

برای ادب کردنش، سکوت می‌کند و سنگین برخورد می‌کند؛

اما دل توی دلش نیست که به بهانه‌ای

دوباره سر صحبت را باز کند و فرزندش را در آغوش بگیرد؟

 

حس می‌کنم این روزها،

منتظری تا بنده‌ای بگوید یا رب؛

یا نه حتی، از شرم گناه فقط سرش را پایین بیاندازد؛

آن‌وقت با لبیکی پاسخ‌ش دهی،

دست‌هایت را به مصداق باسط الیدین بالرحمة، بگشایی

در گوشش نجوا کنی: عزیزم! در بارگاه ِ من، همیشه برایت جا هست؛

و تا ابد نمک‌گیرش کنی ...

 

 

+ و نقطه چه آسان، این فرصت‌های ناب را از دست می‌دهد ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۲ ، ۰۰:۰۶
نقطه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

عطر روزهای عاشقی

کوچه پس کوچه‌های دلم را برداشته است ...

 

و مناجات‌های بی‌نظیر ِ مولای عاشق‌پیشه‌ام

در تاریکی شب‌های شعبان،

دارد کم‌کم به گوش می‌رسد ...

 

 

+ ان ادخلتنی النار، اعلنت اهلها انی احبک ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۴۰
نقطه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

خلق‌م تنگ می‌شود

وقتی انسان‌ها تا این حد خودخواه می‌شوند ...

وقتی دایره‌ی وجودی‌شان،

هیچ موجود دیگری را دربرنمی‌گیرد ...

حتی اگر این موجود،

مادر باشد ...

 

 

انسانی که قلبش می‌تواند به وسعت تمام هستی باشد،

چقدر گاهی خود را کوچک می‌کند ...

 

+ خودم هم ...

خدایا، وسعتم ده، آنچنان که می‌پسندی ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۲ ، ۲۰:۰۱
نقطه