الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...

تو که ناگفته‌هایم را هم می‌دانی، مینویسم تا خودم فراموش نکنم، این روزهای پررنگ حضورت را ...

الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...

تو که ناگفته‌هایم را هم می‌دانی، مینویسم تا خودم فراموش نکنم، این روزهای پررنگ حضورت را ...

الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...
تخته وایت‌برد
بسم الله الرّحمن الرّحیم

نجوا تنها از سوی شیطان است؛
می‌خواهد با آن مومنان غمگین شوند...
پس مومنان تنها بر خدا توکل کنند.
آهای شیطان!
گوش ِ دلم جای وز وز های تو نیست؛
بی خود وقتت را هدر نده
نمی‌فهمی؟ همه چیز را به خــــــدا ســپرده‌ام
به نعم‌المولایم و نعم النصیرم ...
****** برنامه‌ی ج.ا ******
نیکی و مهربانی با پدر و مادر
مراقبت بر اعمال
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۸/۳۰
    184
  • ۹۶/۰۷/۰۲
    183
  • ۹۵/۱۲/۰۷
    182
  • ۹۵/۱۰/۲۸
    181
  • ۹۵/۰۹/۲۴
    180
  • ۹۵/۰۸/۰۹
    179
  • ۹۵/۰۸/۰۲
    178
  • ۹۵/۰۷/۱۵
    177
  • ۹۵/۰۵/۲۶
    176
  • ۹۵/۰۴/۱۰
    175

142

جمعه, ۲ اسفند ۱۳۹۲، ۰۲:۲۵ ب.ظ

بسم الله الرّحمن الرّحیم



دیشب کسی رفت

که شناخته نشد ...


از اونایی که در آسمان

معروف‌ترند

تا میان اهل زمین ...


دل‌م بی شک برای پاکی‌اش، سادگی‌اش، مهربانی رفتارش

و از همه بارزتر

برای ادب و تواضع‌ش

تنگ می‌شود ...


زیاد ندیدمش،

اما در همان چند ملاقات کوتاه

می‌شد شفافیت روح‌ش را احساس کرد ...


بعید می‌دانم موجودی را - جاندار یا بی‌جان- 

لحظه‌ای رنجانده باشد ...


غرق رحمت خدا گردد ... [فاتحه]


+ نوبت ما هم می‌رسد؛ یکی از همین روزها...

بعضی‌ها هستند در کوتاهترین زمان‌ها، طولانی‌تین تاثیر را بر دیگران می‌گذارند، و یادشان همیشه گرامی‌ست

بعضی‌های دیگر هم هستند که اگر تمام عمرشان را هم در کنار کسی باشند،

اگر اثر منفی نگذارند، خیری هم نمی‌رسانند؛ منفعل و خنثی ... و چـــــــقـــــــــدر کـــــــــم است برای یک انسان!

ما از کدام دسته‌ایم ؟؟!


++ همیشه سرحال و بشاش بود و خنده‌رو، اصلا پیشانی‌اش به چین‌های اخم آشنا نبود به نظرم!

خوب یاد گرفته بود چطور شادی‌اش در چهره باشد و اندوه‍ش در دل ...


+++ این آخر ها که مریض احوال بود، برایش واکر گرفته بودند که دور خانه راه برود،

چند قدمی که با واکر می‌رفت، می‌گذاشتش کنار و می‌گفت می‌خواهم تا هستم روی پای خودم بایستم،

دوست نداشت آخرین تصویرها در ذهن همسر و خانواده‌اش، مردی با کمر خمیده و واکر باشد ...

ببین این‎ کار کوچکی نیست؛ قدرت روحی می‌خواهد، که از شرایطت سوء استفاده نکنی ...

این‌ها را که می‌نویسم برایم یک دنیا معنا دارد ...


++++ گفته بود بیش از این اذیت‌تان نمی‌کنم، می‌دانست کی قرار است زمین را ترک کند؛

وقتش که رسید، روی زمین دراز کشید، چشمهایش را بست، و رفت ...

آرام و مطمئن ...

رفتنش شب جمعه بود و غسل‌ش صبح جمعه ...


+++++ همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم

خوب بودن را قرار نیست از جای مهر بر پیشانی، یا تسبیح در دست، یا بلندی صوت قرآن، یا روضه داشتن و نذری دادن فهمید،

عمیق‌تر از این‌ها باید جستجو کرد ...

جایی در حوالی ِ کلمه‌ی غریب ِ «انسانیت» ...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۲/۰۲
نقطه

نظرات  (۱)

۱۱ اسفند ۹۲ ، ۱۹:۴۶ هوالرحمــــن
اینهایی که نوشتی چقدر قشنگن...
یعنی این آدمی که نوشته چقدر انسانه!
روحش شاد و قرین رحمت الهی
می تونم بپرسم کی بودن ایشون؟
پاسخ:
:)
آره خیلی دوست داشتنی بود،
باوجود اینکه زیاد ندیده بودمشون، ولی دلم براشون تنگ میشه :(

یکی از اقوام بودن،
شغلشون معلمی بوده
البته توی کار کشاورزی هم بودن کلا شنیدم خیلی با طبیعت مانوس بودن :)

خیلی جالبه روز مراسم
یه عالمه افرادی می اومدن که هیچکدوم از نزدیکا نمیشناختن!
جالبتر اینه که آدمایی که اطراف من نشسته بودن،
با هر نوع ظاهری (منظور با طرز فکر های مختلف)
همه از خوبی هاش میگفتن ...


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی