الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...

تو که ناگفته‌هایم را هم می‌دانی، مینویسم تا خودم فراموش نکنم، این روزهای پررنگ حضورت را ...

الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...

تو که ناگفته‌هایم را هم می‌دانی، مینویسم تا خودم فراموش نکنم، این روزهای پررنگ حضورت را ...

الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...
تخته وایت‌برد
بسم الله الرّحمن الرّحیم

نجوا تنها از سوی شیطان است؛
می‌خواهد با آن مومنان غمگین شوند...
پس مومنان تنها بر خدا توکل کنند.
آهای شیطان!
گوش ِ دلم جای وز وز های تو نیست؛
بی خود وقتت را هدر نده
نمی‌فهمی؟ همه چیز را به خــــــدا ســپرده‌ام
به نعم‌المولایم و نعم النصیرم ...
****** برنامه‌ی ج.ا ******
نیکی و مهربانی با پدر و مادر
مراقبت بر اعمال
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۸/۳۰
    184
  • ۹۶/۰۷/۰۲
    183
  • ۹۵/۱۲/۰۷
    182
  • ۹۵/۱۰/۲۸
    181
  • ۹۵/۰۹/۲۴
    180
  • ۹۵/۰۸/۰۹
    179
  • ۹۵/۰۸/۰۲
    178
  • ۹۵/۰۷/۱۵
    177
  • ۹۵/۰۵/۲۶
    176
  • ۹۵/۰۴/۱۰
    175

81

شنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۱:۵۸ ق.ظ


بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

نشسته‌ام اینجا، روی پشت‌بام، نزدیکی‌های آسمان!

هیچ حسی قشنگ‌تر از الان نیست،

که یک جای دنج، تاریک و ساکت، و تنهای تنها، که فقط تــــــــــو باشی،

دراز بکش‌م و به آسمان پرستاره (برای ما شهرنشین‌ها، ده تا ستاره یعنی خیلی!) خیره شوم

و فکر کنم ...

 

دارم به این بیست و سه سالی که گذشت فکر می‌کنم ....

به همه‌ی روزهایی که پشت سر گذاشتم ...

راستش خدا، اینجا که جز من و تو کسی نیست، بگذار اعتراف کنم؛

هرچه می‌گردم توشه‌ام را خالی می‌بینم

و شانه‌هایم را سنگین از گناه ...

 

چه بسیار زمان‌هایی که داشتی نگاهم می‌کردی و فراموش کردم

چه بسیار عهدهایی که بستم و شکستم

چه بسیار قرارهایی که تو آمدی و من هربار سر قرار حاضر نشدم

چه بسیار وقت‌هایی که گفتی گام‌های شیطان را پیروی نکن و من گوش‌هایم را گرفتم و دنبالش رفتم

و ...

و بی‌شمارند بارهایی که من، بنده‌ی ناسپاس و توبه‌شکسته‌ات

خسته و زخمی و دل‌سرد

دوباره به آغوشت پناه آوردم

و تو هربار پروردگارانه قبول‌م کردی

و بال‌های رحمتت را برایم گشودی

هر بار نوازش‌م کردی و گفتی:

 

"می‌دانستم که برمی‌گردی

گفته بودم نرو، گفته بودم آسیب می‌بینی

زخمی شدنت را نمی‌خواستم، اما چه می‌شود کرد

نمی‌توانم دست و پای‌ت را ببندم، تو اختیار داری خودت انتخاب کنی

اشکالی ندارد، می‌شناسمت، تو هرگز از روی عناد نافرمانی نکرده‌ای

گاه غافل می‌شوی، گاه آرزوهای دراز مشغولت می‌کنند، گاه به کم راضی می‌شوی، گاه ...

ولی می‌دانم، دوستم داری ...

حالا دیگر سرت را بالا بگیر، من بخشیدمت،

یادت باشد در عرش من، همیشه برای‌ت جا هست،

یادت باشد یک نفر اینجا، همیشه نگران و منتظرت هست ..."

 

و من مات و مبهوت مهربانی‌ات می‌شوم

و شرمسار از اینکه چه بد عبدی هستم ...

 

اما، خدایا تا کی می‌شود این چنین درجا زد؟؟

تا کی می‌خواهم خواب بمانم؟ چرا درک نمی‌کنم مجال درنگ نیست؟؟

چرا نمی‌فهمم فرصت کوتاه است و راه طولانی و توشه‌ام کم ؟؟؟؟؟

چه راه‌ها که باید تا به حال می‌پیموده‌ام ولی هنوز اندر خم یک کوچه‌ام ...



امشب، در آغاز بیست و چهارمین سال از این فرصت،

دارم تصمیماتی جدید می‌گیرم ...

و تو، تنها یار و یاورم در این مسیر هستی ...


الــــــهی انت کما احب، فاجعلنی کما تحب و ترضی ...

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۴/۲۲
نقطه

نظرات  (۱)

خیلی خوب این لحظه هاتو قدر بدون
پاسخ:
گاهی میان شلوغی ِ روزها گمشان می‌کنم ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی