الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...

تو که ناگفته‌هایم را هم می‌دانی، مینویسم تا خودم فراموش نکنم، این روزهای پررنگ حضورت را ...

الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...

تو که ناگفته‌هایم را هم می‌دانی، مینویسم تا خودم فراموش نکنم، این روزهای پررنگ حضورت را ...

الهی؛ راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ...
تخته وایت‌برد
بسم الله الرّحمن الرّحیم

نجوا تنها از سوی شیطان است؛
می‌خواهد با آن مومنان غمگین شوند...
پس مومنان تنها بر خدا توکل کنند.
آهای شیطان!
گوش ِ دلم جای وز وز های تو نیست؛
بی خود وقتت را هدر نده
نمی‌فهمی؟ همه چیز را به خــــــدا ســپرده‌ام
به نعم‌المولایم و نعم النصیرم ...
****** برنامه‌ی ج.ا ******
نیکی و مهربانی با پدر و مادر
مراقبت بر اعمال
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۸/۳۰
    184
  • ۹۶/۰۷/۰۲
    183
  • ۹۵/۱۲/۰۷
    182
  • ۹۵/۱۰/۲۸
    181
  • ۹۵/۰۹/۲۴
    180
  • ۹۵/۰۸/۰۹
    179
  • ۹۵/۰۸/۰۲
    178
  • ۹۵/۰۷/۱۵
    177
  • ۹۵/۰۵/۲۶
    176
  • ۹۵/۰۴/۱۰
    175

88

يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۲، ۰۹:۲۰ ب.ظ

بسم الله الرّحمن الرّحیم




 

من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم

او که می‌رفت مرا هم به دل دریا برد ...

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد ...

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام نشان یکجا برد ...

 

علامه طباطبایی

 





+ارزش خوندن داره، شک نکن!

++ وقتی می خونی، دقت کن و ببین، سرنوشت پیمان بستن بدون معرفت، به کجا می رسه ...



... صحن مسجد رسول خدا از انبوه جمعیت، آکنده شده بود. هر کس سخنی می گفت. عثمان را کشته بودند، و «علی» سلام الله علیه را متهم به قتل عثمان می نمودند. در شهرهای بی فرماندار، اغتشاش و بی نظمی و نا امنی حکم فرما بود. در این گیر و دار هیچ کس حاضر نبود باچنین ملتی عصیانگر و نا فرمان و گستاخ، امارت و خلافت را بپذیرد. سرانجام گروهی کثیر، راه خانه «علی» سلام الله علیه را در پیش گرفتند و های و هو کنان از او خواستند که خلافت را بپذیرد. از دیگران اصرار بود و از «علی» سلام الله علیه انکار. لذا خطاب به آنان فرمود :

« مرا تنها بگذارید و با دیگری پیمان ببندید. »

اما، امکان نداشت. موج جمعیت در مسجد در انتظاری تب آلود می سوخت ؛ «وای بر ما اگر نپذیرد! »

سر انجام از در جنوبی مسجد، که به خانه ی «علی» سلام الله علیه راه داشت، «علی» سلام الله علیه با دو فرزندش – در حالیکه چندتن از مومنان و یارانش او را همراهی می کردند -  نمایان شد. خروش و فریاد جمعیت از گوشه ای بلند شد؛ «علی» آمد ... امیر مومنان آمد...اللهم صل علی محمد و آل محمد ...

...او پیش تر آمد، و با سلامی گرم و پرتواضع، به همه درود فرستاد. جمعیت راه را بر او شکافتند تا اینکه بالای منبر شد. فرمود:

«ای مردم، در این امر بزرگ اندیشه کنید. بیندیشید که باید زمام امور را بدست چه کسی بسپارید ... دست از من بدارید و دیگری را بر این کار انتخاب کنید. ما با امری مواجه شده ایم که حالات و احوال گوناگون دارد. نه دل ها در آن پایدار می ماند و نه عقل ها از آن حمایت کند. آسمان مسلمانی را ابری تیره و تار فرا گرفته و بدعت، میان ما بال شوم گسترده و راه تابناک هدایت و رستگاری، تاریک و نا پیدا شده است.»

جمعیت یک صدا به فریاد آمدند که : ای امیر مومنان ما خواهان خلافت تو هستیم. ما به تو ایمان و اعتقاد داریم.

دگر بار پس از لحظه ای سکوت فرمود:

«پس این را بدانید که اگر من به درخواست شما پاسخ مثبت بدهم، آن چه خود صلاح بدانم خواهم کرد. به گفتار هر سرزنش گر و به سخنان هر نا فرمانی اعتنا نمی کنم...اما اگر مشاور شما باشم بهتر از آن است که امیر و رئیس تان باشم.»

باز فریاد حاضران بلند شد؛ امیر باش ... امیر باش.

 ... «طلحه» پیش آمد و به «علی» سلام الله علیه دست داد. دستش سرد و لرزان بود. کسانیکه از نزدیک شاهد این بیعت بودند، آن را به فال بد گرفتند.

... سپس «زبیر» پیش آمد و بیعت کرد و بعد ... همه ی حاضران.

... هر روز تعداد کثیری برای بیعت به در خانه «علی» سلام الله علیه می آمدند و خلافتش را تبریک می گفتند. یکی از آن ها، «عبد الرحمن ابن ملجم» بود، که در حمایت از امیر مومنان سلام الله علیه گفت :

ای «علی»، ناف مرا برای نبرد و ستیز بریده اند و برای کشتن و کشته شدن مرا شیر داده اند. از این رو به جاست که بگویم مرا برای مبارزه در میدان جنگ پرورده اند. زخم تیغ و نیزه، در کام من همچون لطافت گل هاست. به ویژه آنکه در رکاب همچون تویی باشم و از تو فرمان برم که براستی از خدا فرمان برده ام...

«سعد وقاص» گفت:

به خدا سوگند که در شایستگی و آراستگی تو به مقام خلافت، هیچ شک و تردیدی نداریم. اما گروهی این حقیقت را باور ندارند...

.

.

(بعد چند تا از حوادث مهم و جنگ ها را بیان می کند که سطرسطرش حکایت از مظلومیت مولا دارد ... اشک ...)

.

.

... سر انجام شب نوزدهم ما رمضان فرا رسید. آفتاب به غروب نشسته بود و «ام کلثوم»، دو قرص نان جوین و چوبین کاسه ای شیر، و کمی نمک در برابر «علی» سلام الله علیه نهاد تا افطار کند. آن روز «علی» سلام الله علیه از هر روز دیگر، پر سکوت تر و متفکر تر بود. پس از افطار ، از خانه بیرون آمد و سر بر آسمان کردو به ستارگان خیره شد. با خدا راز و نیاز می کرد و آیات قرآن را زیر لب می خواند. چند بار سوره ی «یس» را با صدایی نیمه بلند از حفظ تلاوت کرد. سپس به خانه بازگشت و سر بر سجده نهاد و در عالم خواب و بیداری، رویایی بر او گذشت و رسول خدا صل الله علیه را دید و از امت نافرمان به او شکایت ها کرد.

دخترش که پدر را تا کنون این همه بی تاب  ندیده بود با پریشانی گفت:

پدر ... امشب بیش از حد مضطرب و پریشانی، دلیلش چیست؟ من نمی توانم تو را این چنین آزرده ببینم. گوئی به دنیای ما پشت کرده ای ... و ...

«دخترم ... تو درست می گویی ... فردا ... فردا ... فردا ...»

«علی» سلام الله علیه آن شب را هم مانند شب های دیگر، تا سپیده دم به نماز و مناجات و نیایش به درگاه آفریدگار، سپری کرد.هنوز سپیده ندمیده بودکه سر از مصلای عبادت برداشت و به پا خاست و عازم مسجد شد. هنگامی که خواست از در خانه بیرون رود، کمربندش به قلاب در گیر کرد و باز شد. درنگی کرد و در حالیکه آن را دوباره می بست به آرامی گفت:

« کمربند خود را برای مرگ محکم ببند.

مرگ در انتظار دیدار توست.

بیم از مرگ مدار، آن دم که گریبانت را می فشارد.

خوُد و زره به روز جنگ،

تو را از حوادث ایمن خواهند داشت.

اما هیچ حصار و حجابی،

ورود قطعی مرگ را به تعویق نخواهد انداخت.

همان گونه که دنیا تو را به خنده آورد،

همانگونه تو را به گریه می آورد.

من قوم و ملتی را می شناسم

با اینکه فقیر و تهی دست بودند،

قلبشان درهای شهامت و دلاوری بود

و پای از گمراهی و تبهکاری بر گرفتند.»

در این هنگام که خواست بیرون رود، مرغابی هایی که در خانه ی دخترش بودند، بال و پر زنان جلو راه او آمدند و بانگ مرغانه سر دادند.«علی» سلام الله علیه، باز تاملی کرد و فرمود: «در پی فریاد این مرغان، آوای نوحه آمیزی بلند خواهد شد.»

... چراغ های مسجد خاموش شده بود. گروهی که شب نوزدهم ماه رمضان را با عبادت احیا داشتند، به خواب رفته بودند. در سایه روشن این محیط، امیر مومنان سلام الله علیه به نماز ایستاد.پس از ادای نماز بر بالای بام مسجد رفت و به مشرق خیره شد. در این حال با صدایی ملایم و شمرده فرمود: «ای سپیدی ها و نیزه های نور که طلیعه ی صبح و پیام آور روزید، شما هرگز نتوانستید پیش از علی بیدار شوید.»

آنگاه با صدایی گرم و گیرا، بانگ اذان صبح را با الله اکبر آغاز نمود و به انجام رسانید. سپس از بام فرود آمد و خفتگان را برای نماز بامداد، به آرامی و ملایمت بیدار کرد.

اندکی بعد در محراب ایستاد و صفوف نماز گزاران در پشت سرش بسته شدند ...

حمد و سوره رکعت اول به پایان رسید، امیر مومنان سلام الله علیه به رکوع رفت. در این هنگام، «عبد الرحمن» خودش را به صف اول رسانید.

... در چشمانش بارقه ی زشتی و گناه می درخشید و در مغز و اندیشه اش، جز هدفی مشئوم و زشت، چیز دیگری نمی گذشت.

«علی» سلام الله علیه، از رکوع قامت برافراشت، و بعد پیشانی اش را برای سجود، بر خاک نهاد...

سر از سجده برداشت که ... شمشیر زهر آلود ابن ملجم بالا رفت و با نهایت شدت بر فرق «علی» سلام الله علیه فرود آمد.

ناگهان به صدای «الله اکبر» امیر مومنان ، نمازگزاران در هم ریختند. صدای «علی» سلام الله علیه دگر بار بلند شد: «فزت و رب الکعبه»

در سایه روشن فضای مسجد فریاد مردم بلند شد؛ چه شد؟ که بود؟ ... معاویه بود؟ ... عمروعاص بود؟... آه ...عبدالرحمن ابن ملجم ... دخترک ... قطامه را ... این دو را بگیرید.

در میان ضرباتی که بر سر و تن ابن ملجم فرود می آمد، فریادش بلند شد: حکومت خاص خداست، آری من بودم ... من زدم.

از شکاف سر «علی» سلام الله علیه، سیلاب خون از دستار و رویش سرازیر بود. در این حال با صدای بلند فرمود: «چرا او را می زنید ... او را نزد من بیاورید ...»

او را نزد «علی» سلام الله علیه آوردند. از زیر پرده ی خون که بر سر و رویش جاری بود، چشم به «عبدالرحمن» دوخت و فرمود:

«ای برادر، چرا چنین کردی؟ مگر من برای تو بد امیری بودم؟

چرا خواستی فرزندان من یتیم و بی سرپرست شوند؟

به یاد داری که روزی همچون سایر مسلمانان برای بیعت به خانه ی من آمدی؟

... تو ... تو سه بار، همین دستی را که اکنون با شمشیر زهرآگین خود، بر فرقم کوفتی،

برای بیعت به سویم دراز کردی،

اما من از وجود تو، از دست تو احساس شومی می کردم.

تا اینکه بار چهارم که اصرار کردی، به تو گفتم :

باید به پیمان خود وفادار باشی و خیانت نکنی و عذری به کار نیاوری و عهد شکنی ننمایی.

تو به من گفتی: ای امیر مومنان، چرا به دیگران چنین حرفی را نزدی؟

و من در پاسخت این شعر را بازگو کردم : من خواهان زندگی او هستم، اما او طالب مرگ و قتل من است.

و آن وقت به تو گفتم ... ای ابن ملجم برو ... به خدا سوگند می بینم و می دانم که در بیعت و پیمانت، وفادار نخواهی ماند ...

آنگاه «علی» سلام الله علیه، رو به حاضران کرد و فرمود: «او را به زندان برید ... اما آزارش مکنید. شکنجه اش مدهید، توهینش مکنید، او را مرنجانید. »

مردم از این همه عظمت روح و گذشت «علی» سلام الله علیه، چاره ای جز تسلیم شدن و گریستن نداشتند.

تا بیست و یکم ماه رمضان «علی» سلام الله علیه، با حالتی میان مرگ و زندگی به سر برد، و وصیت خود را به فرزند «حسن» سلام الله علیه به جای آورد و باز هم دستور داد که ابن ملجم را نیازارند و شکنجه اش ندهند و فرمود: «اگر زنده ماندم کار او با من خواهد بود. اما اگر نماندم و مردم، فقط با یک ضربت او را مجازات کنید، و اگر او را عفو کنید و ببخشید، این عمل شما به تقوی و پرهیزکاری نزدیک تر است.»

ساکنان کوفه همچون طفلان پدر از دست داده، مویه سر می دادند و به شدت می گریستند. گوئی از فریاد زاری آنان کوفه می لرزید ... «علی» سلام الله علیه، به همه می فرمود: زاری مکنید که من راه بهشت در پیش دارم.

برایش کاسه ای شیر آوردند، چند جرعه نوشید و آن را به فرزندش «حسن» سلام الله علیه داد و فرمود: این را، ... این را بگیر و برای عبد الرحمن ببر. مواظب باشید که ... او گرسنه و ... تشنه نماند.

نیمه جان بود و هنوز در هدایت دیگران می کوشید.

« پیش از آنکه مرا از دست دهید، هر پرسشی دارید بکنید. »

سه روز همچون شب،  به کندی و سختی گذشت... پیوسته سفارش و وصیت می کرد و در اندرز فرزندان و یارانش می کوشید ... شب به نیمه رسیده بود ... به سختی و کندی سخن می گفت. عرق سردی بر تنش نشسته بود و چنان زرد و کهربائی رنگ شده بود که شناختنش امری دشوار می نمود. برای آخرین بار لب به سخن گشود . با کلماتی مقطع فرمود :

« می بینم ... این رسول خداست ... این هم عموی من حمزه ... این هم برادرم جعفر ... می بینم کنارم نشسته اند ... با من حرف می زنند. می گویند شتاب کن ... آغوش ما به روی تو باز است ...»

سپس فرمود:

« السلام علیکم یا ملائکة الله

لمثل هذا فلیعمل العاملون. انَّ الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون»

رفته رفته چشمانش فرو خفتند و لبش نیمه باز شد. شب در رثای او حجاب تیره پوشیده بود و در غمش هیچ مرغی به نوا، و پرنده ای در پرواز نبود. آخرین کلام خود را فرمود:

« اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد انَّ محمداً عبده و رسوله ...»

 



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۰۵/۰۶
نقطه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی